تولدم مبارک....
تولد
من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟
من مگر گفتم می خواهم این ویرانه را...
" گل ناز تنها با اینکه خوشحال نیستی ولی تولدت مبارک!!!! "
من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟
من مگر گفتم می خواهم این ویرانه را...
" گل ناز تنها با اینکه خوشحال نیستی ولی تولدت مبارک!!!! "
سلام
چرا بخوام پاکش کنم؟
اینم حرفه دله مثل بقیه ی حرفا.
حدس میزدم که آخرش به من ختم میشه.
میدونستم که همه ی کاسه کوزه ها سر من شکسته میشه.
من و بقیه رو واگذار میکنی به خدا؟!!!!
فکر میکنی گفتن این جمله خیلی راحته؟
درسته خیلی جاها سنگ صبورم بودی وبه قول خودت ، من و با بهانه های مختلف
از اون حال و هواها درمیاوردی.که البته منت سر من گذاشتی گلم.
همیشه ممنونتم.
اما
یادت رفته منم خیلی جاها به نوبه ی خودم یه کارای کوچیکی کردم.
منم به نوبه ی خودم اگر نتونستم با کار حداقل با حرف بهت آرامش دادم.
با همصحبت بودن
با مطلب نوشتن
با پیشت اومدن
وباخیلی چیزهای دیگه که ارزشش به نگفتنشه.
حرف منت نیست وظیفه ی من بود. وهست.
حالا که این کارا رو انجام نمیدم
حالا که دارم زجر میکشم وبه تماشای اون روزا نشسته ام
باید زود به خدا واگذار بشم؟
فکر میکنی حرف کمیه؟
اگر همه بخوان به این راحتی همدیگه رو بخدا واگذار کنن
که ایمان بیار سنگ روی سنگ بند نمیشه.
من همه ی چیزهایی رو که گفتی نگفته میدونستم درکت کردم آرامش و صبرش رو
از خدا برات خواستم.
اما تو خیلی خودخواهانه قضاوت ها کردی.
چه در مورد من چه درمورد بقیه.
خودت از علاقه قلبی وواقعی من و بقیه خوب آگاهی.
اگر خوب دقت کنی هرکس یه جور باهات همدلی میکنه.
مامان با سکوتش خانم ..... با همدردی هاش
بقیه بااحوال پرسی های گاه و بی گاهشون.
ومن که هیچ وقت مهم نبودم با بودنم با دعاکردنم با گریه کردنم.
تو محتاج هیچ کدوم ازاینها نیستی اما همه به نحوی دلبسته ی تو هستن.
واین فکر اشتباه تو هست که اینها رو پیش خودت خراب میکنه.
عزیزم من کوچکتر ازاین هستم که بخوام این حرف رو بهت بزنم
اما این و بدون که ایمان هرکس دست خودشه.
تو میگی ایمانم ضعیف شده و تقصیر رو میذاری گردن این قضایایی که گفتی.
اما بدون ایمان قوی روح بالایی رو میخواد که تو داری.
احساس میکنم فقط کمی از خدا دور شدی.
یه ذره دیگه بهش نزدیکتر بشو باورکن همه ی اینها برات حل میشه!
این نه تعارفه نه ترحمه و نه دروغه:
من صادقانه تر از همیشه دوستت دارم
بخدا بخدا هرلحظه بهت فکرمیکنم.
وقتی اون شب از سفره برگشتیم تا خود صبح بخاطر اشکهات اشک ریختم و نخوابیدم
ومیدونستم اون اشکها جزیی از گریه های همیشگی توهست.
عزیزدل من عزیز روح وقلب خسته ام
من تو این بار مشکلاتم تو این دنیای غم و غصه ام به نفس های تو تکیه کرده ام.
به لحظه ها و خاطراتمون
به لبخندهای قشنگ و ملیحت
اگر زبونم لال بخوای خودت رو بکشی من چیکارکنم؟؟؟؟
میدونم عین همیشه جوابت چیه بخاطرهمین هیچ جوابی ازت نمیخوام.
من تو رو مثل خودت واگذار نمیکنم به خدا
من تو رو به خدای مهربون و پیامبرش و اهل بیتش میسپارم.
چون اونا از هر مادر و خواهر و دوستی مهربانترند.
نه دست من و نه دست دیگرانه فقط و فقط دست خودته گلم
که بخوای برگردی به اون روزهای نشاط آور و قشنگ زندگیت.
برگرد عزیزم برگرد همه تو رو اونجوری باور دارن قبول دارن دوست دارن.
از ته دل از خدا میخوام هرچی غم و غصه داری بریزه تو دل من.
تا شاید تو آرامش بگیری.
حالا به جای انتقالی گرفتن و افسرده شدن و غصه خوردن
یه "یاعلی " واقعی از ته دلت بگو و ببین چطور کمکت میکنه.
راستی این آهنگ وبلاگ چقدر حرف دله منه.
بیخود نبود که گذاشتمش![]()
دوستت دارم گل همیشه یاسم خواهرمهربونم عشق جاودانه ی من
ازازل تا ابد...
" گل همیشه ناز تو! "
گفتم که چون دلایل متفاوت و زیادی هست طولانی میشه و تو پیامک جا نمیشه. به همین دلیل اینجا می نویسم.
خودت خوب می دونی که من همیشه آدمی بسیار شاد و با انگیزه و اجتماعی بودم عاشق گردش و همنشینی با دوستان و کارهای عجیب و غریب و نشاط آور. می دونی که همیشه مرکز ثقل دوستان و همکارها و خانواده هامون بودم. هرجا که تفریح و پارک وکوه نوردی و... بود من پایه بودم. این من بودم که بقیه رو هم راه می انداختم.
اصلا نمی دونستم افسرده بودن یعنی چی؟! فقط تو کتاب ها خونده بودم ویا از دیگران می شنیدم.
اما حالا خودم بیشتر از همه دچارش شدم. با اینکه بشدت بیزار بودم از اینکه کسی فکر مرگ بکنه و کاری بکنه، اما حالا خودم به مرحله ای رسیده ام که آرزوش رو دارم. باور کن اگر به خاطر بار گناههام نبود، اگه بخاطر روسیاهی ام در درگاه خداوند نبود و اگه از عذاب اون دنیا نمی ترسیدم این روزها حتما دست به کار شده بودم. پریشب بحدی توی فشار بودم که واقعا عقلم رو از دست دادم و همین کار رو کردم. اما موفق نشدم... این هم از ایمان ضعیف منه دیگه!
نمی دونم با این شرایط بد روحی ام چند بار دیگه ممکنه این اتفاق بیفته و آیا همیشه به خیر می گذره؟؟
و اما علتش: راستش خودم که دنبال علتش می گردم دلایل زیادی رو دخیل می بینم. یکی از مهم ترین دلایلش تصادف پارسال مامان بود. خدا می دونه که توی اون روزهای بستری بودن و عمل مامان من چه حالی داشتم. وقتی هم که به خونه برگشت از یک طرف پرستاری از مامان از یک طرف کار های خونه از طرف دیگه شاهد درد کشیدن مامان که بودم و از طرف دیگه فشار کار و مدرسه منو خیلی خورد کرد. همون روزها بود که هم به خاطر گرفتاری هاوشرایط خودم وهم گرفتاری دوستام، ارتباطمون کم شده بود. دیگه نتونستیم جلسه هامون رو که اون همه به همه مون انرژی می داد مرتب ادامه بدیم. و از طرف دیگه تو هم که شروع کرده بودی به بزرگ شدن !!!! و خلاصه بجای اینکه دور و بر من رو بیشتر بگیری ، هم تو وهم بقیه هی فاصله تون بیشتر و بیشتر شد. ومن بودم و یک دنیا غم و غصه و فشار کار و زندگی و دریغ از دستی که دستم رو گرم کنه و شونه ای که وقت خستگی بهش تکیه کنم و کمی ارامش بگیرم.
امسال هم که مشکل چشم مامان و سختی های دیگه و دوری و فاصله بیشتر از قبل دوستان و بقیه. مزید برعلت شد.
من هرگز توی زندگی ام این همه رنج و درد و سختی رو پیش بینی نمی کردم. خیلی حال بد و عجیبی دارم . احساس بیهودگی و بی خاصیتی داره خفه ام می کنه. احساس این که عرضه ندارم خودم رو اداره کنم تا چه رسد به اینکه بخواهم برای دیگران مثمر ثمر باشم داره منو خورد می کنه. حس می کنم هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد. منو به خاطر خودم دوست نداره. چون من لایق دوست داشتن نیستم. دیگه چیزی ندارم که به خاطرش دیگران دوستم داشته باشند.اگر هم کسی توجهی به من می کنه به خاطر اینه که موقتا بتونم کاری براش بکنم.برای همین هاست که این همه توفشارم و دیگه حوصله هیچ کس رو ندارم.اصلا می دونی چیه؟ دیگه هیچ کدومتون منو و دردهام رو نمی شناسید که بخواهید مرهمی روش بگذارید.
البته اینو بگم دیگه قصد هیچ گله و شکایتی از هیچ کس ندارم. همه رو به خدا واگذار کردم. ولی دلم برای خودم خیلی می سوزه وقتی که می بینم اگه کسی مشکلی داشت و ناراحت بود هرطور بود سعی می کردم ناراحتی رو از دلش دور کنم. با یک بستنی که با هم می خوردیم، یک گردش با ماشین، رفتن به کوه خضر ، پارک، سنگ صبور دیگران شدن. وخلاصه از هر راه ممکن. اما حالا خودم که گاهی بشدت نیاز به یک چنین شرایطی پیدامی کنم. هیچکس نیست منو همراهی کنه همه کار دارند، درس دارند، خسته هستند، اجازه ندارند گلو درد دارند و هزار مسئله دیگه.
این هاست که منو تو فشار می گذاره و احساس تنهایی رو مثل یک هیولا پیش چشمم میاره.
اما عیبی نداره. شاید این هم امتحان الهی باشه و برای متنبه کردنم ضروریه. اما همیشه دعا می کنم همه دوستام هرجا که هستند خوش باشند و هرگز به روز من نیفتند . چون بد دردیه .هیچ وقت کسی رو نفرین نمی کنم اما دیگه نه بارخواهربودنم رو روی دوش کسی می گذارم و نه از کسی توقعی خواهم داشت.
سرت رو درد آوردم معذرت می خوام. اینهارو به عنوان گله و شکایت و درد دل و .. نگفتم. فقط گفتم که جواب سوالت رو بگیری. انتظار جواب و دلگرم کردن و قربون صدقه و تعارف های معمولی روهم ندارم. راستی خیالت رو هم راحت کنم دیگه برای خودم سهمی هم ادعا نمی کنم.راحت باش . واقعیتش اینه که دنبال انتقالی به شهر دیگه هستم تا بقیه سال های زندگی و کارم رو جای دیگه ای باشم. این تجربه رو هم با خودم می برم که دیگه از کسی انتظاری نداشته باشم ..
باز هم همه تون رو به خدا واگذار کردم و اگه به عنوان یک دوست حقی داشته باشم شایداون دنیا ازتون مطالبه کردم !! و البته از همه بیشتر، از تو که زمانی با هم خواهر بودیم مطالبه می کنم.
موفق باشی
وقتی خوندی اش پاکش نکن ثبت موقتش کن.لازمش دارم.
خسته ام........ به اندازه تمام غم های دنیا خسته ام.
مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه!
حتی مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر!
مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگی کسی می گذاری
واز زندگیش عبور میکنی
وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند
آنقدر آن رد پا خواستنی باشه که
به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بگذاره
گل یاس
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت دادچون تو نمی خوای:
هیچکس حق نداره نظر بده!
گل یاس
سلام خواهرگلم
ببخشید اگر بدون هماهنگی این آهنگ رو برای وبلاگ مون گذاشتم.
احساس کردم خیلی قشنگه.
تقدیم به تو.....
دوستت دارم خواهرگلم![]()